تبليغاتX
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ...
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است.
خیلی وقته در مورد سینما چیزی ننوشتم ...

 

یکی از سکانس های به یاد ماندنی سینما ، سکانس "داستان" یا "رویا" در فیلم "ماهی بزرگ" اثر تیم برتون . سکانسی که با دیدنش هر جا اسم "ماهی بزرگ " رو شنیدی به یادش می افتی . این سکانس نه تنها داستان جالبی داره ، بلکه از تدوین خوبی هم برخورداره . تدوینی که تابع روند شکل گیری و پیش رویه داستانه . این سکانس و از لحاظ طول نماها و ریتم اونها بررسی کردم و دیاگرام سکانس رسم کردم .اگه تا حالا موفق به دیدن فیلم نشدین توصیه می کنم حتما ببینینش .

 

تایم نماها

5-12-1-8-6-2-5-3-3-6-5-5-2-4-2-2-3-8-3-4-2-5-6-2-2-4-2-1-3-1-1-1-1-2-1-2-2-1-1-1-1-1-2-2-4-2-2-4-4-1-1-2-1-1-1-1-3-2-2-2-1-3-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-1-2-1-1-1-1-1-1-1-2-4-2-2-4-1-5-2-1-1-1-1-1-1-1-3-1-1-4-1-1-2-3-2-1-3-4-1-2-2-2-4-2-2-3-2-4-2-2-3-2-6-2-2-2-2-4-3-3-1-2-3-7-2-4-2-16-8-3-4-21-14

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 1:46  توسط دنیا  | 

این شعر سهراب به شدت من و یاد بوف کور میندازه ...

 

 

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگ‌ هایم می‌ شنیدم.

زندگی ‌ام در تاریکی ژرفی می‌‌گذشت.

این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می‌کرد.

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده‌ ای بود

و من دیده به راهش بودم:

رویای بی‌شکل زندگی‌ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگ‌ هایم از تپش افتاد.

همه ی رشته‌هایی که مرا به من نشان می‌داد

در شعله ی فانوسش سوخت:

زمان در من نمی‌گذشت.

شور برهنه‌ ای بودم.

 

او فانوسش را به فضا آویخت.

مرا در روشن ‌ها می‌جست.

تار و پود اتاقم را پیمود

و به من ره نیافت.

نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.

 

وزشی می‌گذشت

و من در طرحی جا می‌گرفتم،

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می‌شدم.

پیدا ، برای که؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

عطری در گرمی رگ ‌هایم جا به ‌جا می ‌شد.

حس کردم با هستی گمشده‌اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می‌کاوم:

آنی گم شده بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 16:1  توسط دنیا  | 

اگر تنها ابزار شما چکش باشد با هر چیزی مانند میخ رفتار می کنید ...             مازلو

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 23:54  توسط دنیا  | 

سینما را در اختیارم بگذارید ، و من بر دنیا حکومت خواهم کرد ...         استالین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 18:45  توسط دنیا  | 

آنگاه که همه نیک سخن می گویند ، پلید اندیشی عین خرد است ...                  مارشال

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 19:4  توسط دنیا  | 

حدود ۶ نفر از بچه های دانشگاه هنر یکسال تعلیق از تحصیل شدن . چند روزه که تحصن و تجمعات در دانشگاه ادامه داره ، به این امید که شاید حکمشون باطل بشه ... آخرین سنگر سکوته ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اسفند1388ساعت 12:23  توسط دنیا  | 

با بچه های دانشگاه رفتیم به رنگ ارغوان دیدیم ، و تقریبا همگی بچه ها مثل من از فیلم خوششون نیومد ...  وقتی فیلم تموم شد  تماشاگران با چند تا علامت سوال از سالن خارج شدند ، متاسفانه در فیلم رابطه ها برای بیننده نامفهوم و گنگ باقی میمونه . ما نمی فهمیم رابطه ی ارغوان و محسن در چه حدی بوده و اونها چرا از هم جدا شدن و اینکه چرا محسن میگه اون منو همه جا تحقیر می کنه و چرا بهش میگه دلقک !!! واینکه محسن در حالیکه با ارغوان تلفنی صحبت می کنه اونو از کجا میبینه حتی وقتی داخل خونه ست !!! و چرا هوشنگ به سادگی عاشق ارغوان میشه ... و اون چند تا گروه سبز و قرمز و ... تو دانشگاه جریانشون چی بود ... و اون پایان ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 0:16  توسط دنیا  | 

باورم نمیشه ... امروز هیچ خبری نبود انگار ... انقلاب ، میدون ولی عصر ، هفت تیر و طالقانی رو تونستیم بریم اما هیچ خبری نبود . چند بار به من و دوستم گیر دادن و کیفمون و گشتن ... گفتن مشکوکیم ... بهش گفتم من یه دخترم  شاید یه چیزی تو کیفم باشه که نخوام تو ببینی ... با کمال وقاحت گفت : من مثل برادرتم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 17:32  توسط دنیا  | 

این قضایا و اتفاقات اخیر ذهنم و به خودش مشغول کرده و اجازه نمیده کمی به سینما فکر کنم ...

یکی از  کارهای پایان ترم درس تدوینمون تحلیل یک کلوزآپ از سینمای جهان بود ، خوب من هم بی درنگ یاد کلوزآپ مکس تو فیلم پی آرونوفسکی افتادم  آخه این فیلم یکی از فیلمهای مورد علاقمه ... 

مکس ، اقلیدس را نابود می کند و عدد پي را كه به دست آورده و روي يك كاغذ نوشته در حمام جلوي آينه مي سوزاند و سوختن آن را تماشا مي كند در نماي بعد كه كلوزآپ مورد نظر است دريلي را بر مي دارد واز آن جا که می پندارد ریز تراشه ( میکروچیپ ) ای توی سرش دارد ، جمجمه اش را سوراخ می کند و مهارتش در محاسبه را از بین می برد .خون روي آينه مي پاشد و آينه كه قبلا به خاطر كوبيدن سر مكس شكسته است ، غرق در خون مي شود .   دارن آرونوفسكي با اين كلوزآپ يكي از زيباترين و در عين حال تاثير گذارترين كلوزآپها را خلق كرده ، انعكاس چهره ي مردي آرام و مصمم  در حاليكه دريلي در سرش فرو كرده و خوني كه روي آينه پاشيده است . تصوير شكسته ي مكس در آينه ناتواني او را به خوبي القا مي كند .

به این فکر می کنم که کاش می شد با یه دریل بعضی چیزها رو از مغزت بیرون کنی ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 15:59  توسط دنیا  | 

  چشمه ی پیری است

در انتهای راه کویر

باید گذشت از این راه

این مرد راه

صبوری و تسلیم

جاریست در رگش

و هوتیان کلافه ی تنهایی

باید ، ز راه مانده ، گذشتن

باید که سرافراز به چشمه رسیدن

این چشمه در انتظار عبث نیست ... 

 

خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 23:44  توسط دنیا  |